سلام
کم کم از گل بهار سر می زد ، به لب ِ تلخ ِ من شکر می زد
در سرم با تمام این اوصاف ، خودکشی کرد فیلسوف ِ امید
سبزه ی هفت سین ِ غم بودم ، در قرنطینه ی خودم بودم
ماهی ِ تُنگ ِ تَنگ هم بودم ، تا که مُردم درست قبل از عید
...
پی نوشت 91/02/16
روز چهارشنبه و پنج شنبه در نمایشگاه و در غرفه ی سخن گسترحضور خواهم داشت و امیدوارم بتوانم دوستان را ببینم و با هم گپی بزنیم ...
1-
نمایشگاه کتاب امسال به دلیل مشغله ی فراوان
نخواهم بود و کتاب آشغال های مهم اواخر این ماه یا وایل ماه آینده به دستم
خواهد رسید که در اسرع وقت برای عزیزانی
که در چاپ کتاب یاری ام دادند خواهم فرستاد . این راهم بگویم بزرگان دیگری نیز به
جمع کوچک من و کتاب اضافه شدند که دوستشان خواهم داشت.
پی نوشت 1: از انتشارات خبر دادند که کتابم برای نمایشگاه می رسد . جواب قطعی را قرار است یک شنبه بگیرم . اگر چنین شد امیدوارم بتوانم در کنار دوستان و دوستداران غزل امروز باشم . ضمنا کتاب های رسیده به نمایشگاه امسال را هم می توانید در وبلاگ غزل پست مدرن پیدا کنید !
کتاب دوست عزیزم جناب سردار شمس آوری نیز با نام« فیلم/نامه ای که نخواندیم » نیز در نشر سخن گستر با شما خواهد بود .
پی نوشت2:قرار شد کتاب به نمایشگاه برسد .

اما
سیدمهدی موسوی با کتاب حتی پلاک خانه ات را در نمایشگاه کتاب امسال حضور خواهد داشت
دور باطل
زدم به هیچ طرف
نیچه از
طاقچه زمین افتاد
ناخودآگاهم
عشق را بلعید
رختخوابم
فروید را پس داد
2-
مجید عزیزی یکی از شاعران خوب و بی ادعای لرستانی ست . در این وبلاگ قبل
شعرهایی از او خوانده اید وقرار است کتاب او با نام «مردی که پایه های جهانش شکسته
بود »توسط نر سخن گستر چاپ شود . در این پست می توانید یکی از شعرهایش را با صدای
خودش در سایت غزل پست مدرن بشنوید .انتخاب موسیقی را هم من انجام داده ام.
[ رعد و باران ] به هوش آمده ای
زیر سقفی که هیچ یادت نیست...
تلخ بودم به تو که شیرینی
قهوه را توی شیر حل کردم
تو نبودی تمام ِ شب تا صبح
ادبیات را بغل کردم
1-
یادداشتی برای یغما گلرویی
(ذکر این نکته ضروری ست که این یادداشت قبل از نامه ی دوم یغما گلرویی بوده
است )
چندی پیش یادداشتی سرگشاده از یغما گلرویی برای سید مهدی
موسوی در سایت یغما منتشر شد که سید مهدی موسوی او را به تبارشناسی های لینک شده ارجاع داد که قرار نیست
من بیش از آن ، آن را کالبدشکافی کنم .
اینکه غزل پست مدرن وجود دارد یا خیر ، مبحثی ست که بین
هنرمندان در دهه ی گذشته مطرح بود. عده ای مخالف این نام گذاری بودندو عده ای موافق . همچنان که در بسیاری موارد
اختلاف نظرهایی نیز بین خود پست مدرن ها وجود دارد و گاهی مثلا در
. من بیشتر در نقدها سعی می کنم از غزل پیشرو نام ببرم و
البته این به معنای رد ایده ی سیدمهدی موسوی مبنی بر غزل پست مدرن نیست . من خود و
شعرم را در کنار این جریان و در مقابل ادبیاتی که کنگره های موضوعی آن را رهبری می
کنند قرار داده ام و باید مواظب می بودم که در این متن تحت تاثیر علاقه ام به
اینگونه سرایش ها به جانبداری یکطرفه کشیده نشود و از طرف دیگر حرف هایی بود که
باید می زدمشان. بیشتر اختلاف سلیقه ایست که بین من و یغما بودو البته شما که
خواننده این مطلب هستید می توانید خود
قضاوت کنید :
شاهم ولی سربازهایم با زنم هستند
درباریان ِ زخم ، در پیراهنم هستند
دروازه های قلعه دست ِ دشمنم هستند ...
شاهم ولی بر خاک افتاده است شاهینم
1)
گفته بودی : حکایت
غزلِ پُستمدرن است که بسیاری تو را به عنوان سردمدار آن میشناسند و به گمانم
خودت هم – حتا اگر بیانش نکنی - چندان بدت نمیآید که صاحب این جریان شناخته شوی
...
بنده
چند سالی می شود که با مهدی رابطه ی
نزدیکی دارم و در این چند سال حتا یکبار هم از زبان او این مطلب را که فرمودید
نشنیده ام ولی از طرف دوستان و شاگردانش
بارها و بارها این مساله را شنیده ام که با توجه به فعالیت های چند ین ساله ی او
در وبلاگش و کتاب خودکشی فرشته ها و مصاحبه و مقالات او . مهدی را بهترین گزینه برای این جریان می دانم و بهتر است بیش از آنکه موجبات سوء استفاده
دیگران را فراهم کنیم . با خودمان دودوتا
چهارتا کنیم و اگر گزینه ای محکمتر و قرص تر و فعال تر از او برای چراغ بودن در
غزل امروز برای نسل امروز داریم رو کنیم . نه اینکه در لفافه انگ
خوش آمد و بد آمدن را به او بزنیم
که یعنی بله نوچه پروری و شاگرد بازی برای همین کارهاست و البته همینکه این یاد داشت را خطاب به او نوشته
ای خود دلیل قبول اوست .
2)
گفته بودی : غزل و
هیچ قالبِ دیگر ادبی – حتا ترانه - دغدغه من نیست و نبوده هرگز. هیچ وقت به قالبهای
شعری اهمیت ندادهام و برایم آنچه میخواستم بگویم اهمیت داشته و غزل و قصیده و
ترانه و شعرِ آزاد بودنش فرقی نداشته و ندارد و اصل این بوده که شربت، یا هلاهلِ
حرف در چه ظرفی بیشتر به مخاطب میچسبد.
یغما
جان حرف دل ما را می زنی ما نیز قالب برایمان مهم نیست به همین علت است که گاه در
غزل تخطی می کنیم وزن را بر هم می زنیم (البته با توجیه و ارجاعات فرمی و ساختاری
و معنایی که اگر چنین نباشد بیشتر یک شوخی مضحک می شود تا شعر ) گاه شعرمان به چند پاره تبدیل می شود و یکهو سر از
مثنوی درمی آوریم و .... پس می بینی که ما
هم واقعا ً ظرف برایمان مهم نیست و از طرفی قالب های پارسی را شایسته ی (و نه
برترین نسبت به شکل های دیگر شعر ) حضور
در این محیط می دانیم.
همیشه خواستنم در سرت دلیلی بود
که قرص هات به دنیای دیگرت بدهند
تماس های من ِ لعنتی ت باعث شد
که مادر و پدرت زود شوهرت بدهند
غروب کردی و من زیر ِ پوستت بودم
برای داشتنم دست های تو کم بود
همیشه ، حتا در خواب یادِ من بودی
عجیب نیست اگر بچه ات شبیهم بود
3)
گفته بودی : ...دلسوزی
برای استعدادهاییست که گمان میکنم به قدر پتانسیل خود نمیبالند، چرا که سقفِ گلخانهی
غزلِ پستمُدرن کوتاهتر از توانِ قد کشیدن آنهاست.
قرار
است ما خودمان را بنویسیم و اصلاً از همان اول
شعر هم با خودمان قرار همین بوده .
و شعرمان به قدر دانسته هایمان و درکمان از روزگار و حلاجی در درون مان باشد .
کشمکشی که از دیدار بیرون با درون به شعر بدل می شود . نمی دانم تا حال « سعی » کرده ای شعری مولوی وار یا در سبک هندی و یا چون حافظ بنویسی یا نه . نمی
خواهم کوشش را رد کنم اما غزلی که ما می نویسیم بیشتر از کوشش به جوشش رغبت دارد و
اگر استعداد هایی هستند که قدشان سروتر از سقف گلخانه ی غزل پست مدرن است دیر یا
زود خود به این نتیجه خواهند رسید . ما اصراری نداریم کسی مثل ما بنویسد یا به
المان های که در این گونه ی غزل وجود دارد توجه کند . غزل پیشرو یا به زعم مهدی ،
غزل پست مدرن بیشتر حال و روز این روزهای
ماست خارج از تمام تئوری ها و مرزها .غزلی ست که در مقابل غزل سنتی و مدرن ایستاده
است . واکنشی ست نسبت به کنشی که ادبیات
را سفارشی نویسی می خواهد . عکس العملی ست در مقابل غزل سنتی که همه چیزش در
بهترین حالت پند و اندرز و حکایت و سوز و آه های همیشگی و اوج ابتکارش ساخت
ترکیبات بیدلی ست که در مکتب خانه ها جارش می زنند و همچنین عکس العملی در برابر
غزل مدرن و فرم که نگاه انسانی و عاطفه در آن ها حذف شده و پر از شی زدگی ست و
روایت به جای شاعرانگی قد علم کرده است .
.
جناب گلرویی عزیز نیمی از استعدادها غزل نویسان متفاوط هستند که توی این خانه ی رو
باز که آسمان سقفش است آمده اند و نیمی دیگر در اینترنت دنبال کنگره ها و فراخوان های موضوعی معلوم
الحال هستند .دیگربه لطف مکتب رفته های ترسوکه به هرخرق عادتی در غزل جیز می گویند استعدادی نمانده است .
تکرار می کنم اصل ما بر این است خود را بنویسیم . یعنی من اگر یک آدم شلخته ی فکری
هستم شعرم هم همینطور باید باشد و اگر چنین نباشد دارم ادا در می آورم . و ادایی
که در می آورم به درد عمه ام خواهد خورد و شعر نخواهد بود .
انتران تاجران مال اندیش
نظم ها سکه های بازارند
بعد چندین و چند دود ِ عمیق
داوران حق داوری دارند !
آخر ِ کنگره به یاد فروغ
ناخنی توی باغ می کارند !!!!
لوح تقدیرشرمساری شان
چشم آذین هر چه دیوارند
بی سوادان کتابدارانند
شاعران بزرگ بی کارند
4)
گفته بودی : ازتجربیات نوآورانهی کسانی مثل
منوچهر نیستانی در محتوا و سیمین بهبهانی در وزن غزل که بگذریم، تیلهی غزلِ
فرامُدرن را به گمانم اولبار اولبار محمد سعید
میرزایی و هومن عزیزی انداختند که اولی در کتابی با عنوان درها برای بسته شدن
آفریده شد غزلی متفاوت را معرفی کرده بود...
غزلی
که در دهه ی 70 شکل گرفت حاصل اتفاقی جمعی بود فقط آقایانی بودند که زودتر دست به
کتاب شدند. و اما بعدش که دیدی ایشان آمدند و مثنوی ها و قصاید طویل اندر احوالات
اعراب نوشتند. یادم می آید همان سال ها هم خیلی ها کار آن ها را کپی برداری و رند
بازی می دانستند و از ردیف و قافیه ی تازه ای در غزلشان چندتایی مثال می آوردند که
بسیار شعرتر از آقایان چاپ کتاب بود . از من و شما بعید است مثل عوام کسانی را که
فقط زودتر کتابشان چاپ شده را شروع کننده بدانیم . منوچهر و سیمین و حسین منزوی را
اگر فقط مثال می زدی بهتر بود .
انگشت هایم را بریدند و ندانستند
کی دست در دست تو گم کرده خیابان را؟!
در چشم هایم سیخ کردند و نفهمیدند
کی دیده زیر چتر موهای تو باران را ؟!
5)
گفته بودی : موضوعِ
شعرها هم – جدا از آثارِ اجتماعی محدود و معدود - بیشتر حکایتِ مردیست که عاشقِ
زنی شوهردار است و مدام برایش شاخ و شانه میکشد و رگ میزند و قرص میبلعد و مست
میکند و به جد و آبادِ او و شوهرش فحش میدهد و زن در آن شعرها اغلب موجودی دستِ
دوم و کتکخور و تصاحب شدنی به حساب میآید و هم و غمِ شاعر (مانند شاعرِ قرنِ
چهار هجریِ کمری!) این است که معشوق را به هر نحوی شده مالِ خود کند و این مالِ
خود کردن گاهی تا حدِ تجاوزِ جنسی و س ک سِ جمعی هم پیش میرود؛ اگر راوی زن باشد
هم زنی ستمبر و توسریخور است که عاشق مردی زندار است و مرد دیر به دیر سراغش میآید
و ...
یغما
جان با حرف هایت موافقم اما : همچنان که می دانی هم این گونه سرایش در ابتدای
مسیرش است و هم شاعران آن اغلب جوانترین ِ شاعران هستند .یعنی این گونه غزل نیاز
به گذر زمان و بلوغ تجربی شاعران و گذشت بزرگان دارد . همیشه در هر دوره ی شعری با
افراط و تفریط و تعادل روبرو بوده ایم . همیشه اوج و حضیضی وجود داشته است . پس
اتفاق خوش آیندی ست اگر جوانان این گونه ی غزل ، ساختار شکنی را از باز کردن
کمربندشان آغاز کنند (هر چند بر این باورم که این جوانان نظام ارزشی خود را در
هنگام سرایش کنار می گذارند و اغلب به قول خودمان عشق ادبیاتی هستند تا آدمهایی که
بیشتر از شعر نیاز به لاجرباکس و .... داشته باشند ). بگذار تمرین کنند و یاد
بگیرند و با تجربه یی فربه به سوی غزلی اجتمائی تر و انسانی تر و فرهنگی تر بپردازند
. بهتر از این است که چون گذشته گان فقط خیال معشوق را در سر داشته باشند و یا چون
دهه های اخیر تنها به قراری عاشقانه ان هم در کافه و کافی شاپ و .... بسنده کنند .
مهم این است که آن ها را باور کنیم و کمکشان کنیم که چیزهای عظیم تری هم فکر کنند
. هر نسلی برای خود تعریفی خاص از اخلاق و دین و سیاست و عشق دارد . بگذاریم خود
تعریف کنند و به صرف اینکه من این دوره ها را طی کرده ام برایشان نسخه نپیچیم . این اجازه دادن باعث می شود به مرور زمان و با
مطالعه به آن روشنفکری و تعهدی که نیاز شعر امروز است دست پیدا کنند . ضمناهمین
جناب رستم بیگلویی که مثال آوردید زمانی شعری ارو تی ک از او خواندم که :
دو صندلی
قرینه میز هوای شرجی مه باران
و این
شروع غم انگیزی ست کنار ساحل هرمزگان...
حالا
شعرهایش بهتر شده و جزئی از این تغییر نیز مدیون همان کارهای ارو تی ک اوست بماند اینکه هنوز شعرش را خام و
ناپخته و ترسو می بینم .
تو آفتاب شدی شهر آفتابه شدند
من انتخاب شدم تا جهان کثیف شود
به صف شدیم من و شاعران ِ مزدبگیر
که کار ِ قافیه سازان ِ دل ردیف شود
6)
گفته بودی : چند ماهِ
پیش جلسهای از شعرِ آیینی در خانهی ترانه برگزار شده بود و تو و بسیاری
از دوستانِ غزلِ پستمُدرن در آن شرکت کرده و شعرهای خیمهدار و نخلناک خواندید.
من هم به انجمن آمدم چون با هم قراری داشتیم بعد از آن جلسه ولی به محض ورود و با
دیدنِ تیتر جلسه که از آن بیخبر بودم، به جای نشستن بر صندلیهای گرم و نرم سالن
- از هراسِ در صفِ شرکتکنندهگان بُرخوردن - دو ساعتی را در سرما و در انتظار
اتمام مراسم که دردا گروهِ آمده از صدا و سیما به شکلِ دو دوربینه در حال فیلمبرداریاش
بودند، دور و بر فرهنگسرا قدم زدم و یک پاکت سیگار و کمی ناسزا خرج این انتظار
شد.
اینجای
صحبت هایت را قبول دارم و البته گاهی هم خوب است
که شعرهای خیمهدار و نخلناک ِ بشنویم .بحث بحث شعر آئینی گفتن و شنیدن در
این زمانه نیست . بحث چگونگی بیان آن است نه چه چیز را گفتن . یعنی گاهی می شود مثل مثنویی که در کتاب « این
ها را فقط به خاطر شما چاپ می کنم » است در شعرمان نامه ای به مهدی زمان بنویسیم و
در آن از روزگار شکایت کنیم و حرف های خودمان را بزنیم . من جلسه ای را فقط به صرف
اینکه شعرهای آئینی قرائت می شود ترک نمی کنم .
هنوز منتظری آش اشک خواهی پخت
اگر چه می دانی کشک خاله ام شور است
لسان پارسی ات را گرفته اند از تو
به حلق حلاجت بسته ی سیانور است ...
جناب
یغما گلرویی! شما و مهدی موسوی هر دو مرد و شاعر بزرگی هستید و لزومی نمی بینم با
علنی کردن این مسائل موجبات سوء استفاده ی دیگران را فراهم بیاورید . شما هر دو چه
بخواهید و چه نخواهید الگوی شاعران جوان ما هستید (حتا اگر خود نخواهید ) پس موضوع
را همین جا به خاطر دشمنانی که دارید و در آنسوی پرده در حال ناخن زدن به هم هستند مختومه اعلام کنید !همیشه سعی کرده ام دور از حاشیه ها باشم . امیدوارم شما نیز این چنین باشید . بی گمان سرزمین ادبیات برای شما هر دو جای کافی خواهد داشت و زمان و ادبیات به دیگران اثبات خواهد کرد حقیقت نزد کدامتان است ...
در من چراغی مرده در تاریکی ام روزت
بی کفش های قیصری مانده است بهروزت
دلتنگی ام بدجور از تنهایی ام سیر است
خیلی تو را می خواهم از دنیا ولی دیر است
2-
امسال همانطور که در پست های قبل گفتم فعالیت وبلاگی ام در محیط نقد و نظر به
وبلاگ هایی چند محدود می شود و البته مهمان همه ی کسانی که خبر رسانی کنند خواهم بود
. ماه گذشته را با بیماری گذراندم و از این بابت خدمت دوست عزیز آقای حسن هادوی
عذرخواهی فراوانی بدهکارم و سعی خواهم کرد به همین زودی ها مراوده ای خصوصی باهم
در کامنتدانی وبلاگش داشته باشم . از دوست عزیزم آقای محمد نوروزی هم عذر خواهی می
کنم اگر اندکی دیر نقد کتابش آماده خواهد شد .
با دوستان ِ جانی ِ خود نقشه ها چیدند
هم میوه های باغ را هم باغ را چیدند
تا بود دنیا دست ِ آدم های ابله بود
نادانی ِ این شهر تا دندان مسلح بود...
3-
و این هم یک غزل !
پیر می فروش حافظ جام باده ام خون است
[نوش جان غم هایم ] سفره ی من اینگونه است
از پیاده ی صحرا می دوم به لیلایم
می کشم به صلابه بید را که مجنون است
خانه ام حلب پوش و موریانه ای توش و
زیر پایم این موکت مال « مش سلیمون » است
در توالتم تا هست شیشه های ادرار است
چرخ زندگی ام با آفتابه مسکون است
مرد فکر زن بودن زن به مطلقاً مردی
توی بازی آن ها بچه پای کارتون است
گریه سهم پایین و خنده سهم بالا! پس
عدل دختری زیبا زیر چیز قانون است
توی آخور خرها بحث داغ بسترها
شیشه ای گران قیمت توی مشت میمون است
زردی ِ من از سرخیت ... سرخی ِ تو از زردیم ...
بین ما اگر چیزی ست عطر بیک سیفون است
هر چه غم رسید از شاد!!! هر چه اتفاق افتاد
کار یار در آغوش، دلبران ِ بیرون است
توبه در کلیساها ست آب پاک عیسی هاست
دست قوم لوط اما توی دست صابون است
از فرشته تاآدم سرو برج میلادم
قرن هفتم بادم حال سعدی ام چون است ؟